تورو خدا دعوام نکنید اخه گناه من چیه این فسقلی عاشق کامپیوتره!
البته نمیخوام همه تقصیرهارو بندازم گردن ویانا خودمم یه کم تنبل شدم.این چند وقته هر کاری میکردم نمیشد برای کسی کامنت بزارم.نمیدونم چرا همش میپرید.اما از حال و احوال همگی باخبرم.قول میدم در سال جدید تنبلی رو کنار بزارم و برای جبران چندتا از عکسای قبل عید ویانا رو میزارم.
در حال انجام کار مورد علاقه در ماشین:نانای

عکس اسکن شده اتلیه روز تولد.اخه اقای عکاس فرمودند:خیلی زرنگی سی دی عکسارو بدیم بری هی پرینت بگیری ندی ما عکساتونو چاپ کنیم!!!

اینم با کلاه شالگردنی که خیلی دوستش داشتم با سختی پیدا کرده بودم و به اسونی گم کردم.![]()

یه صبح جمعه که هوس پارک و حلیم نموده بودیم.![]()

این دوتا هم روزای خرید عید با سفره هفت سین پاساژ گلستان.


زودی میام.قول قول قول.
اول از همه بگم که شایا جونم خیلی خوشحالم که دوباره برگشتی.![]()
و حالا یه کم غر غر کنم تا دلم خنک بشه که امان از این همه کار.
از صبح تا شب دارم عین فرفره دور خودم میچرخم و به این شازده خانم میرسم وبقیه کارای خونه که دیگه گفتن نداره.
شب عاشورا ویانا تب کرد اما خفیف اما نزدیکای صبح خیلی تبش رفت بالا.بیدارش کردم و سریع رفتیم بیمارستان کودکان و دکتره خوابالو معاینه اش کرد و کلی دارو و انتی بیوتیک نوشت و ما اومدیم خونه.فرداش بدون اینکه داروهارو بجز استامینوفن بهش بدم رفتیم پیش دکتر خودش و بعد از معاینه گفت اصلا انتی بیوتیک نمیخواد و احتمالا مال دندوناشه.
البته درست هم تشخیص داد اما من موندم اون دکتر اولی چی تشخیص داد که این همه دارو تجویز کرد؟![]()
ویانا اصلا مهلت نمیده به کار مورد علاقه ام یعنی وبگردی برسم.وقتی هم میخوابونشم میرم سراغ زبان خوندن چون دارم میرم کلاس.
میدونم خیلی تلگرافی نوشتم اما جبران میکنم.![]()
این عکسم برای اینکه دعوام نکنین.
ویانا خونه پدر بزرگ و مادربزرگ

قضیه از این قراره که من یه دوست خیلی صمیمی داشتم که از سوم دبستان با هم بودیم.همیشه با هم.حتی تا بعد دبیرستان که هر کدوم یه دانشگاه رفتیم.امکان نداشت یه روز همدیگه رو نبینیم و سه چهار باری تلفنی صحبت نکنیم.اینقدرحرف با هم داشتیم که گاهی که خونه همدیگه میرفتیم از ظهر تا عصر یه جا میشستیم و فقط حرف میزدیم. البته این ارتباط و دوستی ما دیگه خانوادگی شده بود.
سحر تنها دوستم بود که خانواده ام اجازه میدادند شب منزلشون بمونم.
نمیدونم چی شد که یواش یواش از هم دور شدیم و فاصله گرفتیم و حدود سه سالی بود که دیگه از هم اصلا خبر نداشتیم .
تو این مدت من به طور عجیبی مدام خوابشو میدیدم...واقعا عجیب.الان که فکرشو میکنم میبینم این به خاطر کشش روحی قوی بوده که بین ما بود.
اما اون عجیب و بد و خوب از اینجا شروع میشه که:
حدود دو هفته پیش یه شب دیر وقت داشتیم برمیگشتیم خونه و از اونجایی که خونه هامون تقریبا نزدیکه از سر خیابونی رد شدیم که خونه دوستمه.منم فورا به محمد گفتم بپیچ تو این کوچه!گفت چرا؟
گفتم خونه اون دوستم سحر که برات تعریف کرده بودم اینجاست.
همینطور داشتم دنبال خونشون میگشتم که....
چشمتون روز بد نبینه دیدم جلوی خونشون پر از گل و پلاکاردهای تسلیته!شوکه شده بودم...اصلا باورم نمیشد که پدر سحر فوت کرده باشه.از یه نفر پرسیدیم و گفت شب هفتش بوده.
خلاصه که بهت زده و گیج برگشتیم خونه.ناراحتی من هم به خاطر دوستم بود که پدرشو از دست داده بود هم به این خاطر که حقیقتا مرد بزرگی بود و تمام این مدت محمد هی میپرسید اخه تو از کجا فهمیدی؟تا حالا نرفته بودیم تو این کوچه؟
خلاصه اینکه فرداش به سحر زنگ زدم و دو سه روز بعد هم رفتیم خونشون و دو سه روز بعد هم اونا اومدن خونه ما.حتما میتونید حدس بزنید که چقدر حرف واسه زدن داشتیم و داریم.![]()
و حالا ما دوباره همدیگه رو پیدا کردیم و من مدام فکر میکنم چطور این مدت از هم بیخبر بودیم و این عبارت رو زمزمه میکنم:
لذت داشتن یه دوست خوب توی دنیای بد مثل نوشیدن یک فنجون قهوه زیر برفه...درسته که هوا رو گرم نمیکنه اما ادمو دلگرم میکنه
من موندم این مامانایی که نی نی دارن و شاغل هم نیستن که از اداره و محل کارشون اپ کنن
کی وقت میکنن وبلاگ بنویسن؟
من که تا کامپیوتر رو روشن میکنم ویانا از من جلوتر بالای صندلیه البته بعد از اینکه با ترفندهای مختلف از خاموش و روشن کردن کیس منصرف شد.دوست داره ماوس دستش باشه و تاپ و تاپ هم بکوبه رو کیبورد.
الانم که دارم تایپ میکنم فسقل خانوم در خواب نازه.![]()
تازه به سرم زده دوباره وبلاگ خودمم راه بندازم اخه خیلی چیزا دوست دارم بنویسم که احساس میکنم با حال و هوای اینجا نمیخونه.پس اهالی محترم وبلاگستان منتظر حضور دوباره رنگین کمان باشید.
حالا که ثمانه کلی سوژه برام جور کرده منم استفاده میکنم از اخرین تغییرات ویانا جونم
براتون میگم:
چند روز قبل از تولدش هشتمین دندونش سروکلش پیدا شد و دیگه الان دندوناش متقارن شده یعنی چهارتا بالا و چهارتا پایین.
ازدو سه روز بعد از تولدش می ایسته و چند قدمی تلوتلوخوران جلو میره اما اینقدر ذوق زده میشه که زود میفته.
حرف زدنشم در حد ماما و بابا و اب بیشتر نیست.
اما تا دلتون بخواد شیطون شده و متخصص چهار دست و پا رفتن زیر انواع مبل و میز و صندلیه.
اینم یه متنی که منو همسری روبه فکر واداشت خوبه مامان باباهای دیگه هم کمی روش فکر کنن.![]()

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،
به جاي آنكه انگشت اشاره ام را به سمت او بگيرم،
در كنارش انگشت هايم را در رنگ فرو مي بردم،
و نقاشي مي كردم،
اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،
به جاي غلط گيري به فكر ايجاد ارتباط بيشتر مي بودم،
بيشتر از آنكه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه مي كردم،
سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم ، اما بيشتر به او توجه كنم.
به جاي اصول راه رفتن ،
اصول پرواز كردن و دويدن را با او تمرين مي كردم.
از جدي بازي كردن دست بر مي داشتم،
و بازي را جدي مي گرفتم.
در مزارع بيشتري مي دويدم،
و به ستارگان بيشتري خيره مي شدم.
بيشتر در آغوشش مي گرفتم،
و كمتر او را به زور مي كشيدم.
كمتر سخت مي گرفتم،
و بيشتر تاييدش مي كردم.
اول احترام به خود را در او مي ساختم،
و بعد خانه و كاشانه اش را،
و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را يادش بدهم،
قدرت عشق ورزيدن را يادش مي دادم.
دایان لومان - ترجمه : پروین قایمی