تبليغاتX
شازده خانوم
راستش گفتم یه پست شیرین هم بزارم که با تلخی خونه مجازی مارو ترک نکنید.

وچی شیرین تر از عشق کوچولوی من با شیرین زبونی و ادا واطوارا و دلبریاش.

خب ده ابان که تولد دو سالگیش بود و یه تولد جمع و جور خونوادگی براش گرفتم که به شدت هم هیجان زده بود.حالا عکساشو میزارم.اما بگما نمیدونم کی اخه از ای.دی اس.ال محروم هستم تا اطلاع ثانوی.برای تولد بچه های متولد ابان ماه هم ثبت نامش کردم اما پدر گرامی کلی ته دلمو خالی کرد که تو این وضعیت بحرانی انفلوانزا میخوای بچه رو ببری تو یه فضای سربسته با بچه هایی که از هر جا میان!...

ومنم قیدشو زدم.

ویانا کوچولو من خیلی وقته که هر کاری میخواد انجام بده و سعی میکنیم کمکش کنیم میگه:نینانا(یعنی خودم که البته یعنی ویانا)

حالا این از پوشیدن جوراب و شلوار و کفش ساقدار!!!شروع میشه تا برداشتن هر نی نی که میخواد و بعضا گنده تر از خودش تا سوار اسانسور شدن و از پله ها پایین رفتن و سوار ماشین شدن...و همه اینا در حالیکه من کلی عجله دارم.

اما چند وقته یه کلمه جدید هم بعد از نینانا میگه:من!

نمیدونم برای من شاید اینقدر عجیب بوده اما کلی کیف میکنم که اینقدر مستقله.

در روشن کردن ماشین لباسشویی و ظرفشویی از ریختن و چیدن تا ریختن پودر و روشن کردن همه رو باید خودش انجام بده و البته من اگه اجازه بده کمکی میکنم.

حتما باید قبل از غذا دعا کنه و اخردعا امین بگه.

با هر اهنگی که از هر جا بگوش برسه:از زنگ موبایل تا صدای موزیک ماشین ملت تو خیابون باید قر بده.اونم دست به کمر.

خلاصه نفس منه این فسقلی.

روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که لیاقت چشیدن این حس قشنگ رو دارم.حس قشنگ و عجیب مادری.

 

                                                                                                    

کودک از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟

مادر پاسخ داد:چون مادرم.

کودک گفت:نمی فهمم.

مادر او را در اغوش کشید و گفت :هرگز نخواهی فهمید...

کودک از پدرش پرسد که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه میکند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همبنطور هستند.

کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:خدایا!چرا مادرها به این راحتی گریه میکنند؟

خداوند پاسخ داد:"پسرم!من باید مادران را موجوداتی خاص خلق میکردم.من شانه های انها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشند و در عین حال ارام و مهربان باشند.من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا اوردن کودکانشان را داشته باشند.من به انها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامیکه نزدیکانشان رهایشاه کرده اند داشته باشند و توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری...بی هیچ شکایتی.من به انها عشق ورزیدن به فرزندانشان را اموختم ...حتی هنگامیکه این فرزندان با انها بسیار بد رفتار کرده اند.

و البته اشک را نیز به انها دادم برای زمانی که بدان نیاز دارند."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:36  توسط مامان الی  | 

میدونم بابا دیگه از شرمندگی و این حرفا گذشته.بازم معرفت شماها که منو یادتونه اخه خودمم جدیدا خودمو یادم میره.

مخصوصا ثمانه جون مامان مهدیار که روز تولد ویانا حسابی غافلگیرم کرد.

تو این چند وقت حسابی درگیر بودم.یه سرماخوردگی عجیب و غریب که به هیچ وجه تبم پایین نمیومد و پنج روز تمام استراحت کردم البته با اعمال شاقه اخه از گلم دور بودم پنج شبانه روز!!!

منم که تا حالا یه شب ازش دور نبودم.مامانم برد خونشون که از من نگیرکه البته خدا رو شکر هم نگرفت اما دیگه روز ششم پرواز کنان رفتم پیشش با کلی کادو و قاقالی لی.

هفته پیش به طور ناگهانی کمرم گرفت و زد به پای راستم ومثل دور از جونم فلجا موندم و این پروسه هم تا همین الان که با پررویی دارم تایپ میکنم ادامه داره اما به مراتب کمرنگ تر.

البته همه اینا احتمالا عوارض و پس لرزه های یک مشکل بزرگ عجیب و مزخرف و صد البته کشدار یک درگیری مالی عاطفی روحی وروانی خانوادگی از نوع خاندان همسر میباشد.

ویانا هم یک سرماخوردگی رو گذرونده.

خونمون طبقه هفتمه و از دیشب اسانسور ترکیده!!!منم با این کمر ناقص خدا به دادم برسه تا عصر که باید برم کلاس درست بشه.

اولین سالگرد فوت پدربزرگم گذشت و همینطور پدر همون دوستم سحر که براتون تعریف کرده بودم .و من نمیدونم چرا اینقدر دل نازک شدم و اشکم دم مشکم شده.

 

خلاصه اینا رو گفتم که بدونید واقعا درگیر بودم.

ببخشید که بعد این همه مدت با این غمنامه اومدم سراغتون و مرسی که خوندید.البته سعی کردم خیلی خلاصه بگم که زیاد درگیر نشید.

گلناز جون بازم دلت میاد به من بگی بی وفا!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:58  توسط مامان الی  | 

این ماه رمضون یه خوبی که داره اینه که اینقدر همه جا برنامه هست ادم نمیدونه به کدومش برسه.

نمیدونم کدوماتون اهل گردش و بیرون رفتن هستید اما من به شدت ددری هستم و فکر کنم ویانا هم به خودم رفته یعنی باباش که اینو میگه .طفلک بین دو تا ددری گیر افتاده هر کدوم با علایق متفاوت.تا قبل از تولد ویانا منو میبرد ددر اما حالا اکثر مواقع پدر و دختر با هم میرن و منم با دوستام.البته خب خانوادگی هم میریم.

فکر کنم این قضیه بین افراد خانواده ما ارثی باشه اخه مامانم هم همینطوره.

من خیلی هم دوستای متفاوتی دارم هر مدل و هر سنی که بگی خلاصه کمی تا قسمتی رفیق بازم.

اینجوری ویانا هم که خاله نداره به قول خودش کلی "دالا" داره.

نمیدونم کی من موقع لباس دیدن گفتم چه جالب که جدیدا تا وارد مغازه میشه میگه ماما چه جالا!چه جالا!

خیلیا وقتی میبیننش میگن اخی چه ارومه!!!

اما ماشالا اتیش پاره ای شده واسه خودش.باید چند تا از عکسای جینگولک بازیاشو بزارم تا به جای اون دلتون واسه من بسوزه.

راستی از اینکه این همه از هنر عکاسی من تعریف کرده بودین خیلی ممنون.اما راستش اینا همه هنر برادرمه که مهندس کامپیوتره و عاشق عکاسی.دوستایی هم که راهنمایی برای خرید دوربین خواسته بودن حدود مبلغی که در نظر دارن بگن تا من براشون از اهل فن بپرسم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:8  توسط مامان الی  | 





+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:45  توسط مامان الی  |