روزای سخت همون روزای پر استرسی بودند که فقط باید استراحت میکردم فقط استراحت!!!
فکرنکنم کسی مثل من استراحت مطلق کرده باشه...هشت ماه خوابیده بودم ...چطوری تونستم تحمل کنم واقعا نمیدونم...
صبح روزی که برای عمل راهی بیمارستان شدیم خیلی حس عجیبی داشتم استرس همراه با یه ارامش خاص ...ارامش از اینکه دیگه سختیش تموم شده...
از زیر قران رد شدم و پیش به سوی بیمارستان...
قبل از عمل نمیدونم چرا گریه میکردم و دعا.اون پرستاری که برای اتاق عمل اماده ام میکرد گفت برای اونایی که بچه دار نمیشن دعا کن...منم دیگه ول کن نبودم هر کس رو که میشناختم با زور به یاد می اوردم..
دکتر بیهوشی گفت بیحسی...
منم قبول کردم.
امپول رو که تزریق کردند و عمل شروع شد کم و بیش گریه من هم بند اومده بود.دکترم مدام باهام صحبت میکرد که استرس نداشته باشم.
از توی شیشه کمدی که کنار تختم بود میتونستم یه چیزایی ببینم اما میترسیدم.
خلاصه تا اینکه ویانا گلم به دنیا اومد و اوردندش کنار صورتم و تا چشمم بهش افتاد چشماشو باز کرد و مژه های خوشگلشو چند بار بهم زد.و اشکای منم هینطور روان بود.
اصلا نمیتونستم باور کنم که این عروسک کوچولو رو الان دیدم...احساس کردم سالهاست که با منه...خیلی خوشحال بودم که اولین نفر خودم دیدمش...![]()
از دکتر پرسیدم سالمه؟گفت:بله.کاملا.اما شانس اوردی خدا این بچه رو برات حفظ کرده چون بند ناف چند دور دور گردنش پیچیده بود.![]()
خلاصه اینکه ویانای ما با هزار ناز و کرشمه ساعت 9 صبح پنجشنبه دهم ابان 86 باوزن 3800 و52 سانت قد وارد دنیای ما شد و از همون لحظه اول خودشو تو دل همه جا کرد...
نو این مدت خیلیا کمکم بودند خانواده خودم که هیچوقت نمیتونم محبتاشونو جبران کنم و دوستای گلی که مدام بهم سر میزدند یا با تلفناشون از حال ما جویا میشدند.خصوصا ثمانه مامان مهدیار و سمیه مامان ایلیا و زهرا مامان یاسین و دانیال و ازاده جون و میترا جونیم.![]()
راستی از ازاده(دنیای ابی)اگه کسی خبری داره منم بیخبر نزاره.
دفعه بعد حتما با عکس میام.![]()
سلام به همه دوستای نازنینی که دلم خیلی براشون تنگ شده بود.
البته دو تا سلام .هم از طرف خودم هم از طرف دخمل گلم ویانا. ![]()
امروز بلاخره طلسم رو شکستم و این وبلاگو راه انداختم فقط برای اینکه مجبور شم شروع کنم.خیلی چیزا باید براتون تعریف کنم...میدونم....
اینو فعلا به جای مقدمه داشته باشین تا برگردم یعنی برگردیم.
یه اعترافی بکنم و برم و اون اینکه امروز از دیدن عکسای اون نی نی کوچولوهایی که میشناختم واقعا تعجب کرده بودم...باورم نمیشد همش منتظر دیدن ادم کوچولوها بودم ....
یعنی من این همه مدت ازوبلاگ شماها بیخبر بودم
سعی میکنم جبران کنم
نمیدونید از این شروع دوباره چه احساس خوشایندی دارم
راستی هنوز منویادتون هست؟؟؟![]()
![]()