یاد قصه های قشنگش...مثلها و تکیه کلام های خاصش...
تو این مدت همش فکر میکردم الان این بروبیاها تموم میشه و دوباره همه چیز روبراه میشه.بازم همه باهم هستیم و باز صدای گرمش تو خونه میپیچه.
.
.
تمرکز ندارم برای نوشتن.
.
.
.
اقاجونم تا همیشه یادت تو قلبم زنده است اما ندیدنت و نبودنت خیلی سخته خیلی.
روح نازنینت غریق رحمت.
راستش گاهی اتفاقاتی تو زندگی ادم میفته که خیلی سخته و اون لحظه تحملش خیلی سخت اما به هر حال تحمل میشه .اتفاقاتی که اگه قبلش بدونیم میخواد بیفته فکرشم دیوونمون میکنه این تو این یکی دو سال به من ثابت شده.
اما خیلی عجیبه همونطور که داریم سختی میکشیم داریم رشد میکنیم و به کمال میرسیم.یه جورایی خودمونو بهتر میشناسیم حتی اطرافیانمونو.
پدربزرگم تو بستر بیماریه...هرروز که میبینمش از روز قبل رنجورتر و نحیف تر شده....هر روزی که میگذره اب شدنشو به چشم میبینم ...دکترا خیلی دیر تشخیص سرطان معده دادن(لعنت به این مریضی که حتی اسمش هم دلشوره به جون ادم میندازه) ...و ما هیچ کاری از دستمون برنمیاد.
بعضی وقتا تعجب میکنم که ما چطور تحمل میکنیم...
خیلی برام عزیزه یعنی برای هممون عزیزه.بزرگ فامیل و خییییییلی مهربون و مظلوم.
وقتی بهش فکر میکنم گیج میشم فکر کنم هنوز نفهمیدم چه اتفاقی داره میفته.
دلمو خوش میکنم به اینکه با این سختی که میکشه حتما گناهانش بخشیده میشه و این سختی کوتاه مدت براش ارامش و اسودگی بلند مدتی خواهد داشت.
دوست دارم براش دعا کنید تا تو این روزای سخت خدا کمکش کنه.
میخواستم راجع بهش کلی براتون بنویسم اما نمیتونم....
فقط بهم بگید سایز عکسا خوبه یانه.فتوشاپم مرخصه اینا حاصل هنر مامان الی باپینت میباشد یه وقت فکر نکنید مامان الی بی هنر میباشد.زمین کج میباشد.![]()
عکس لوگو تو بیمارستان و اولین ساعات تولد گل منه.
عروسک من در 20 روزگی در خواب ناز

خوش اخلاق مامان اماده رفتن به کلینیک برای زدن واکسن 4 ماهگی

ویانا و اولین تجربه های گردن گرفتن

ویانا جونم در خواب ناز

ویانا و اولین تجربه های خوردن غذا

*یک توضیح کوچولو:عکسایی که میبینید گل منگلی شده بک راندقشنگی نداشته و الان مثلا من قشنگش کردم