تبليغاتX
شازده خانوم - عجیب...بد...خوب
تو این چند روز یه اتفاق خوب و بد و عجیب برام افتاده.یعنی به ترتیب اگه بخوام بگم این اتفاق:عجیب...بد...وخوب بود.

قضیه از این قراره که من یه دوست خیلی صمیمی داشتم که از سوم دبستان با هم بودیم.همیشه با هم.حتی تا بعد دبیرستان که هر کدوم یه دانشگاه رفتیم.امکان نداشت یه روز همدیگه رو نبینیم و سه چهار باری تلفنی صحبت نکنیم.اینقدرحرف با هم داشتیم که گاهی که خونه همدیگه میرفتیم از ظهر تا عصر یه جا میشستیم و فقط حرف میزدیم. البته این ارتباط و دوستی ما دیگه خانوادگی شده بود.

سحر تنها دوستم بود که خانواده ام اجازه میدادند شب منزلشون بمونم.

نمیدونم چی شد که یواش یواش از هم دور شدیم و فاصله گرفتیم و حدود سه سالی بود که دیگه از هم اصلا خبر نداشتیم .

تو این مدت من به طور عجیبی مدام خوابشو میدیدم...واقعا عجیب.الان که فکرشو میکنم میبینم این به خاطر کشش روحی قوی بوده که بین ما بود.

اما اون عجیب و بد و خوب از اینجا شروع میشه که:

حدود دو هفته پیش یه شب دیر وقت داشتیم برمیگشتیم خونه و از اونجایی که خونه هامون تقریبا نزدیکه از سر خیابونی رد شدیم که خونه دوستمه.منم فورا به محمد گفتم بپیچ تو این کوچه!گفت چرا؟

گفتم خونه اون دوستم سحر که برات تعریف کرده بودم اینجاست.

همینطور داشتم دنبال خونشون میگشتم که....

چشمتون روز بد نبینه دیدم جلوی خونشون پر از گل و پلاکاردهای تسلیته!شوکه شده بودم...اصلا باورم نمیشد که پدر سحر فوت کرده باشه.از یه نفر پرسیدیم و گفت شب هفتش بوده.

خلاصه که بهت زده و گیج برگشتیم خونه.ناراحتی من هم به خاطر دوستم بود که پدرشو از دست داده بود هم به این خاطر که حقیقتا مرد بزرگی بود و تمام این مدت محمد هی میپرسید اخه تو از کجا فهمیدی؟تا حالا نرفته بودیم تو این کوچه؟

خلاصه اینکه فرداش به سحر زنگ زدم و دو سه روز بعد هم رفتیم خونشون و دو سه روز بعد هم اونا اومدن خونه ما.حتما میتونید حدس بزنید که چقدر حرف واسه زدن داشتیم و داریم.

و حالا ما دوباره همدیگه رو پیدا کردیم و من مدام فکر میکنم چطور این مدت از هم بیخبر بودیم و این عبارت رو زمزمه میکنم:

 

لذت داشتن یه دوست خوب توی دنیای بد مثل نوشیدن یک فنجون قهوه زیر برفه...درسته که هوا رو گرم نمیکنه اما ادمو دلگرم میکنه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:40  توسط مامان الی  |